خاتمه

در خاتمه ى مقال به دو امر اشاره مى شود كه به عقيده ى نگارنده، در بيشتر موارد، اتهام است نه حقيقت: اتهامى است به شيعيان و اتهامى ديگر به اهل سنت.

شيعيان را متهم مى كنند كه ايشان با وجود اين كه على بن ابيطالب- عليه السلام- را امام و پيشواى مفترض الطاعه خود مى دانند و با وجود اين كه اختلاف آنها با اهل سنت نتيجه و مولود طرز برخورد آن حضرت با خلفاى سه گانه ى پيش از خود مى باشد، اينان در مقام قضاوت نسبت به مقام و شخصيت آن سه تن، مانند خود آن حضرت نيستند، يعنى در اين قضاوت زياده روى مى كنند و از خود حضرت على- عليه السلام- داغتر و تندتر و عصبانى تر جلوه مى كنند و خلاصه حاضر نيستند بگويند قضاوت ما درباره ى آنان همان قضاوت امام و پيشواى ما است.

على- عليه السلام- مدت 23 سال در حيات پيغمبر "ص" و 25 سال بعد از وفات آن حضرت با ايشان رفت و آمد و برخورد نزديك داشت، رابطه ى خانوادگى و قرابت سببى داشت "زيرا دو تن پدر زن پيغمبر "ص" و دو تن داماد آن حضرت بودند". در همه جنگها و شوراها و مسائل اسلامى و رفت و آمدهاى خانوادگى پيغمبر اكرم "ص" نام اين چهار تن ديده مى شود. ابوبكر حضرت زهرا "ع" را براى على- عليه السلام- خواستگارى مى كند و سپس مامور خريد جهيزيه بدون درخواست او، على- عليه السلام- نظر خود را بيان مى كند و عمر تصديق مى نمايد. سه مورد از اين مشورتها و اظهارنظرها در نهج البلاغه به تفضيل آمده است، حتى در تاريخ بيش از چهل بار نقل شده است كه عمر بعد از شنيدن راى آن حضرت گفت: ''لولاك لافتضحنا، لولا على لهلك عمر، ما بقيت لمعضله ليس فيها ابوالحسن''، و مانند اين كلمات.

نسبت به عثمان به عفان كه على بن ابيطالب دلسوزى و خيرخواهى بيشترى مى كند و چون مردم بر او مى شورند، عثمان پيغام مى دهد كه آن حضرت از مدينه خارج شود "زيرا گمان مى كند چون مردم على را مى خواهند با او مخالفت مى كنند" و على- عليه السلام- مى پذيرد و از مدينه خارج مى شود. حتى اين عمل چند بار تكرار مى شود، يك بار نزد عثمان مى رود و به او چنين مى گويد:

مردم پشت سر من اجتماع كرده اند و مرا ميان تو و خود به سفيرى فرستاده اند. به خدا نمى دانم به تو چه بگويم! من چيزى نمى دانم كه تو از آن بى خبر باشى و تو را به راهى راهنمائى كنم كه آن را نشناسى. آنچه ما مى دانيم تو مى دانى، ما مطلبى را پيش از تو ياد نگرفته ايم كه تو را از آن آگاه سازيم و در موردى خلوت نكرده ايم تا آنرا به تو رسانيم، آنچه را ما ديديم و شنيديم، تو هم ديدى و شنيدى و در مصاحبت رسول خدا بودى چنان كه ما بوديم. ابوبكر و عمر، در عمل كردن به حق، از تو سزاوارتر نبودند، تو از جهت خويشاوندى با رسول خدا، از آن دو نزديكترى، تو به مقام دامادى آن حضرت رسيدى و آنها نرسيدند. تو را به خدا درباره ى خويش بينديش. تو نابينا نيستى تا تو را بينا سازيم و نادان نيستى تا دانايت كنيم...

از رسول خدا شنيدم كه فرمود: روز قيامت امام ستمگر را بياورند، بدون ياور و عذر خواه، سپس در آتش دوزخش افكنند تا مانند سنگ آسيا در دوزخ بچرخد... مباد كه امام مقتول اين امت باشى كه با قتل او در كشتار و خونريزى تا روز قيامت باز مى شود، امر اسلامى بر امت مشتبه مى شود و فتنه ها بر مى خيزد، حق را از باطل تشخيص نمى دهند و در موج آشفتگى غرق مى شوند "تا آنجا كه تعبير ''پيراهن عثمان''، شعار هر آشوب و فساد مى شود". مباد كه در هنگام پيرى و سپرى شدن عمر، آلت دست ''مروان'' باشى كه تو را به راهى كه مى خواهد بكشد. [ نهج البلاغه، خطبه ى 162 "از شرح فيض، ص 516 و از شرح عبده، ج 1، ص 322 و از نسخه ى صبحى صالح، ص 235". ]

درست است كه ما بعد از گذشت چهارده قرن و دخالت تعصبات بيجا و حب و بغض هاى نارواى تاريخ نويسان و روايت سازان، نمى توانيم چهره ى واقعى خلفاى راشدين و روابط آنها را درك كنيم "زيرا اين عوامل، حقايق را درستكارى و تحريف مى كند" ولى خوشبختانه در قرآن و نهج البلاغه و احاديث و تواريخ مورد اتفاق فريقين، مواضع روشن بسيارى يافت مى شود كه با خالى كردن ذهن از القائات محيط، مى توان حقيقت را پيدا كرد، البته اشكال بزرگ، ر همان تخليه و تصيفه ى ذهن است. مثلا همراه بودن ابوبكر با پيغمبر اكرم- صلى الله عليه و آله- در وقت هجرت از مكه، از رخدادهاى قطعى نزد شيعه و اهل سنت است كه قرآن مجيد و اخبار و تاريخ مورد قبول طرفين هم آن را تصديق مى كند، ليكن همين امر مسلم و مقطوع، حتى نزد علماى بزرگ به دو نحو متناقض توجيه مى شود: دانشمندان سنت آن را دليل فضيلت و امتياز ابوبكر دانسته اند و دانشمندان شيعه بر عسك، در صورتى كه حقيقت يك چيز است و تنها تعصب و تقليد و اخبار جعلى انباشته شده در ذهن است كه پرده روى حقيقت مى افكند و حتى دانشمندان را دچار حيرت مى كند.

و اما اتهامى كه به اهل سنت مربوط مى شود در جريان درگيرى و نزاع ميان شيعه و سنى و بلكه سران و پيشوايان آنها خلاصه مى شود و حدود چهارده قرن است كه ادامه دارد. در اين جريان يك گروه همواره داراى قدرت و سلطه و حكومت بوده اند و به فكر رياست و خودمحورى و برترى جويى، اينان همواره براى رسيدن به مقاصد خويش از زورگويى و تزوير استفاده كرده، زندان مى كردند و شكنجه مى دادند و تبعيد مى كردند و مى كشتند و تظاهر به اسلام را هم وسيله ى رسيدن به اين مقاصد كردهبودند و با اين عمل اسلام را از محتواى اصلى خود خالى مى كردند. در برابر اين دسته، گروهى ديگر از مسلمين بودند كه همواره به فكر حفظ اسلام و كلمه ى توحيد و وحدت كلمه بودند. اينان براى بقاى اسلام و وحدت مسلمين سكوت مى كردند، از حق مشروع خود مى گذشتند، زندان و شكنجه و شهادت را تحمل مى كردند تا اسلام عزيز،زنده و سرفراز باشد. جانبازى و ايثار و فداكارى اينان، تا سر حد وقايع عاشورا، در تاريخ به چشم مى خورد. بعد از عاشورا، فرزندان امام حسين "ع" را مى بينيم، مانند حضرت زين العابدين و امام باقر و امام صادق و حضرت موسى بن جعفر- عليهم السلام-، كه تمام عمر خود را صرف دعوت به اسلام و تبليغ اسلام و نشر توسعه ى آن مى كردند، گاهى به صورت دعا و مناجات با خدا، گاهى به صورت تفسير قرآن و گاهى به صورت بيان احاديث پيامبر اكرم "ص"،و گاهى به صورت مناظره و احتجاج كه بسيارى از آنها اكنون به صورت ''صحيفه سجاديه'' و ساير كتب ادعيه و كتب مناظره و احتجاج و كتب احاديث موجود است. امام سجاد "ع" در خانه اى محقر و روى گليمى ساده در گوشه ى مدينه نشسته بود. امام باقر و امام صادق به همان منوال كشاورزى مى كردند و باكد يمين و عرق جبين، لقمه نانى بدست مى آوردند و بقيه ى اوقات خود را به نشر معارف اسلام و تربيت شاگردانى بر اسسا اصول مكتب اسلام مصروف مى داشتند. خلاصه از نظر اين گروه، چه سران و چه پيروان، عزيزتر ازجان و مال و شخصيت و خانواده و تمام شئون زندگى، اسلام بود و معارف اسلام، اسلام بود و حقايق اسلام. اما گروه ديگر، عزيزتر از همه چيز، در نظرشان مقام بود و شخصيت، تن پرورى بود و استراحت.

اكنون اتهامى كه به اهل سنت زده مى شود اين است كه اينان همواره از اين گروه، يعنى صاحبان قدرت و سلطه و حكومت، حمايت كرده و مى كنند و گروه ديگر را به كلى از نظر دور مى دارند و هيچ گونه اعتنا و توجهى به آنان ندارند، هر چند نوادگان پيغمبرشان باشند.

تهمت زنندگان مى گويند اهل سنت، از صحابه و تابعين و تابعين تابعين، به احترام نام مى برند،حديث و روايت و تاريخ نقل مى كنند و به قول آنها استناد مى نمايند، ولى به اقوال على "ع" و فاطمه "ع" و فزرندانشان اعتنايى ندارند. در كتابخانه هاى ايشان تفاسير و كتب رجال و حديث شيعه كه مشحون به قال الباقر و قال الصادق است وجود ندارد. البته اين از عادات و خصال انسان است كه چون خود را ضعيف و زبون مى بيند و مى خواهد در اين جهان پهناور تنها نباشد و در برابر حوادث و مشكلات پناه و ملجاى داشته باشد، راه عاقلانه را در پناه بردن و زير بليط رفتن مى بيند، و پيداست كه پناهندگى به قدرتمند بهتر از پناهندگى به ضعيف و مستضعف است، بلكه از ضعيف و مستضعف بايد دورى كند، ليكن اين گرايش وگريز، تا زمانى است كه انسان خام و بى تجربه باشد، تربيت نيافته و غير مهذب باشد، شجاعت و شهامت خدادادى خود را فراموش كرده باشد،كرامت ذات و شرافت نفس و مناعت طبع خود را باور نكرده باشد، ولى زمانى كه به اين پايه رسيد، زير بليط حق و عدالت مى رود و پيرزو حقيقت و انصاف مى شود، در هر مركزى كه پيدا شود، ضعيف و مستضعف باشد، يا قدرتمند و صاحب حكومت.

چنان كه گفتيم، اين نسبت، اگر كلى باشد، اتهامى بيش نيست، زيرا در ميان اهل سنت كسانى را مى بينيم كه نه تنها به على بن ابيطالب- عليه السلام- توجهدارند، بلكه او را اعلم و افضل صحابه مى دانند و بيشتر آنها يزيد را ظالم و امام حسين وى ارانش را فداكار و مظلوم مى شمارند، فتواى امام صادق را در كنار فتواى ابوحنيفه و مالك مى گذارند و لااقل در كشور مصر مى خواهند كرسى فقه جعفرى داشته باشند و حتى برخى از كتب شيعه هم در آنجا چاپ و منتشر مى شود.

همچنين اتهام نسبت به شيعه هم در اين زمان حقيقت ندارد، زيرا كتاب نهج البلاغه را، با تمام محتوايش و با تمام روابط نزديكى كه ميان على- عليه السلام- سه خليفه ى ديگر نقل كرديم، از معتبرترين كتب شيعه مى شمارند و اخو القرآنش مى دانند، لذا هر روايت و حديثى كه در كتب ديگر يافت شود اگر مخالف با نهج البلاغه باشد، نهج البلاغه را مقدم مى دارند، شخصيتهاى شيعه، نهج البلاغه را شرح نموده و تدريس كرده و مى كنند.

اين گونه رجال، در ميان گروه شيعه و سنى، مردمى هستند مسلمان و متعهد، حر و آزاد، روشن بين و دورانديش، با خلوص و بى ريا، شجاع و نترس، كه با كمال شهامت، بندها و زنجيرهايى را كه پدر و مادر و معلم و اجتماع بر فكر و انديشه ى آنها گذاشته اند پاره كرده، در فضاى آزاد فكر مى كنند و خود را از اسارت تقليد مى رهانند. اين گونه مردم را، نان خوردن و زندگى كردن، ناخودآگاه به جانبى متمايل نمى كند. اين گروه، چه در ميان شيعيان باشند و چه در ميان سنيان، هنگامى كه در اختلافات ميان مذاهب فكر مى كنند، اين معنى را در نظر دارند كه اگر آنها هم در ميان مذاهب ديگر رشد مى كردند، ابتدا مانند آنها فكر مى كردند، و اختلافات مذاهب را با توجه به اين نكته بررس مى كنند و در نتيجه فكر و انديشه ى خود را از محيط اجتماعى خويش بيرون كشيده، در فضايى آزاد و بى آلايش مى برند. اين مردم شيف و شجاع و آزاد، به روشنى مى بينند كه دين خدا واحد است و بى رنگ و مصفا و تمام اين رنگها و اختلافات و دوگانگى را ياتعصب و خودمحورى ساخته است يا نان خوردن و زندگى كردن ناشرافتمندانه، يا استعمار و استثمار مزور. اينها با خود مى گويند كه آيا چهارده قرن نزاع و درگيرى و برادر كشى بس نيست؟ از مطرح كردن اين اختلافات چه سويد برديم، جز اينكه آب به آسياب دشمن ريختيم و خود را ضعيف و خوار و زبون ساختيم؟ آخر تا كى؟ تا چند؟

خلاصه اگر اين اتهامات و حساسيت نشان دادن در برابر اختلافات، در ميان پدران و اجداد اين ملت بوده است، اكنون ديگر مسلمين بيدار شده اند، نه اين اتهامات را مى پذيرند و نه نسبت مى دهند. اكنون آنان فهميده اند كه اگر بخواهند بر دشمن مشترك خود پيروز شوند جز با وحدت و اتفاق واقعى ممكن نيست و بخوبى دريافته اند كه اگر فقط يكديگر را برادر بخوانند و باز هم بوى اتهامات و اختلافات در كمول دل استشمام شود، اتحاد واقعى تحقق نخواهد يافت و پيروزى بر دشمن مشكل و بلكه ناممكن مى شود. مثلا يكى از ترفندهاى دشمن مكار اين است كه در كشورى كه شيعه و سنى وجود دارد، ابتدا فقط به يكدسته از آنها امتيازى در زندگى اجتماعى مى دهد و در كنارى به نظاره مى نشيند، اگر اتحاد واقعى در ميان نباشد، دسته ى امتياز گيرنده نمى گويند چرا اين امتياز را به برادران ما نمى دهيد و سپس دسته ى ديگر يا خودشان بر مى خيزند و يا دشمن، آنها را تحريك مى كند و درگيرى شروع مى شود.

خلاصه و نتيجه ى سخن ما در اين مقال اين است كه طبق دستور موكد و مكرر اميرالمومنين- عليه السلام- در نهج البلاغه، مسلمين نبايد از اختلافت سران خود در چهارده قرن پيش سخن به ميان آورند. تا چه رسد به اختلافاتى كه بعدا در ميان آنها پيدا شده است.

على- عليه السلام- مى فرمايد كه سران شما مرده اند و نزد خداى عادل محاكمه مى شوند، شما بهشت و دوزخ براى آنها معين نكنيد، شما مسائل روز خود را مطرح كنيد، پرداختن به آن مسائل براى شما سودى ندارد.

به عقيده ى اينجانب اگر امروز اميرالمومنين "ع" در ميان ما، تشريف بياورند و ما از ايشان سئوال كنيم قضيه ى جنگ شما در صفين چه بود، مى فرمايد: آن قضيه گذشت، خداوند در روز قيامت به حسابها رسيدگى مى كند. آنچه كه امروز مهم است، موضوع روز شما ذلت مسلمين بعد از عزتشان است، خيانتها و جنايتهاى عده اى صهيونيست و اخراج مسلمين از كشورشان است، شما نشسته ايد و نگاه مى كنيد؟!

شما كه بهترين منابع ثروت را داريد، بهترين مراكز سوق الجيشى مثل كانال سوئز، باب المندب، تنگه داردانل، مالاكار، هرمز و جبل الطارق را داريد، بهترين كتاب يعنى قرآن را داريد، روح زندگى در دست شماست. چرا بايد ذليل باشيد؟

نويسنده از بيانات اميرالمومنين عليه السلام اينطور مى فهمد كه به مساله ى روز خود بپردازيد. به اين فكر باشيد كه يك عده در رياض مى نشينند و كارشان اختلاف اندازى بين شيعه و سنى است. اين را كوچك نگيريد. آنها شيطان مجسم هستند. پنجاه سال درس شيطنت سياى آمريكا را خوانده اند، و حالا

مى بينند منافع آمريكا اين طور حفظ مى شود. اما آن رحمت مجسم خدا كه درجماران نشسته بود يعنى بارها به اتحاد توصيه فرمود. اتحاد بين دانشگاه و فيضيه، بين ارگانها و نهادها، و بين همه اقشار مردم را سفارش مى نمود. اين مسئله را هم نبايد به سادگى از كنارش گذشت.

نگارنده فكر مى كند از زمانى كه آن بزرگمرد نوجوان بوده، اوضاع تاسف بار مسلمين را مى ديده و غصه مى خورده و بعد از هفتاد سال فكر، به اين نتيجه رسيده كه عامل عزت مسلمين اتحاد است. لذا مى فرمايد: 'اگر اتحاد داشته باشيد هيچ صدمه وآزارى بشما نمى رسد و آمريكا نمى تواند هيچ غلطى بكند'.

البته اين نكته را هم بايد در نظر داشت كه در هر عصر و زمان بايد معدودى از محققان علم رجال و تاريخ، براى اخذ احاديث پيغمبر- صلى الله عليه و آله- از واسطه ى موثق كه در اين عصر، منحصر به فقيهان و مفتيان و مراجع تقليد است، يا براى باقى ماندن حقايق تاريخى كه آن هم منحصر به محدودى از محققان و تاريخ نويسان است در سطح بسيار عالى و مترقيش، يعنى كسانى كه همت خود را از يك قرن و دو قرن بالاتر برده، تا به چهارده قرن برسانند "استثنائا اين عده بايد قضاياى تاريخى را به طور دقيق و عادلانه پى گيرى كنند" اما غير از اين دو دسته، مسلمين ديگر بايد در برابر عقايد مخصوص به مخالفين خود حساسيت نشان ندهندو هر مسلمانى باور كند كه ديگران هم انسانى مانند او هستند و مانند او فكر و انديشه دارند و مانند او در گزينش و انتخاب مذهب آزاد مى باشند، و همان گونه كه او مذهب خود را با ادله ى قطعى و مسلم براهينى غير قابل خدشه و انكار، صحيح و حق و صواب مى دانند ديگران هم مذهب خود را با همان گونه ادله و براهين حق و ثواب مى دانند، چنانكه دانشمندان طراز اول طرفين اين گونه ادعا مى كنند و بعد از بحث و مناظارت طولانى غالبا مى گويند: 'انا او اياكم لعلى هدى او فى ضلال مبين'.