وحدت در نهج البلاغه قسمت چهارم
بدان كه هيچ كس نسبت به امت محمد "ص" و ايجاد الفت و اتحاد ميان آنها، از من راغب تر و حريص تر نيست. من از اين كار خويش، پاداش نيك و عاقبت شايسته را از خداوند متعال خواستارم و به آنچه تعهد كرده ام وفا خواهم كرد [ و ليس رجل- فاعلم- احرص على جماعه امه محمد "ص" و الفتها منى. نهج البلاغه، نامه ى 78، ص 466. ]
در خطبه ى ''شقشقيه'' كه مشهورترين خطبه نهج البلاغه است و علاوه بر آن كه دانشمندانى مانند ابن ابى الحديد، محمد عبده، فخر رازى، ملاسعد تفتازانى، قاضى يوسف، محيى الدين خياط، آن را شرح كرده اند، ابن اثير و فيروزآبادى نيز در كلمه ى ''شقشقيه'' اين خطبه را از كلمات على "ع" دانسته اند، امام- عليه السلام- در اول خطبه، گله و شكاياتى از خلفاى پيشين خود مى نمايد و آنان را به صفاتى معرفى مى كند كه تاريخ و روايات هم وجود آن صفات را در آنان تاييد مى كند. در اواسط خطبه، مردى روستايى پيش مى آيد و نامه يى به حضرت مى دهد. حضرت مشغول خواندن نامه مى شوند و از ادامه سخن منصرف مى گردند، ابن عباس كه در آن مجلس حاضر بود، گفت: دنباله ى سخن منصرف مى گردند. ابن عباس كه در آن مجلس حاضر بود، گفت: دنباله ى سخن را ادامه دهيد. امام- عليه السلام- جمله ى معروف ''شقشقيه هدرت ثم قرت'' [ و قام اليه رجل من اهل السواد عند بلوغه الى هذا الموضع من خطبته فناوله كتابا... نهج البلاغه، خطبه 3، ص 50. ] را فرمود و به سخن خود ادامه نداد. گويا على "ع" مى خواهد بفرمايد: با وجود آن كه آنچه گفتم يك حقيقت تاريخى است، ولى توضيح و ادامه ى آن را خوش ندارم، زيرا يادآورى اين مطالب ايجاد كدورت مى كند، جريانى بود كه گذشت و تمام شد. آن سه تن مردند و روز قيامت و محكمه ى عدلى هست و خدا بهترين داور است. شما دنبال اين مطالب را نگيريد و از آن سوال نكنيد و درباره ى آن به بحث و گفتگو نپردازيد.
روشن تر از خطبه ى شقشقيه، در مطرح كردن امور خلاف انگيز، پاسخى است كه امام- عليه السلام- به مرد اسدى مى دهد:
مردى كه از قبيله ى بنى اسد بود و با حضرتش خويشاوندى سببى داشت، روزى از وى پرسيد با اين كه شما "بنى هاشم" به مقام خلافت سزاواتر بوديد، چگونه شد كه شما را كنار زدند؟
در پاسخ فرمود:
اى برادر اسدى، تو تنگ دهانت شل است و اسبت را سر خود رها مى كنى "سوال بيجا مى كنى و نسنجيده و بى موقع سخن مى گويى" ولى در عين حال با من خويشى دارى و حق پرسشت محترم است. اكنون كه مى خواهى بدانى، بدان كه برترى جويى آنها بر ما، با وجود شرافت خانوادگى و قرابت و نزديكى كه ما با پغيمبر "ص" داشتيم، براى اين بود كه مقام خلافت مطلوب و محبوب است. قومى بخل ورزيدند "و آن را تصاحب كردند" و قومى سخاوت كردند "و از آن گذشتند"، حاكم خداست و بازگشت همگان در قيامت بسوى اوست.
سپس به شعرى از ''امرؤ القيس'' استشهاد كرد كه حاصلش اين است: ''سخن از گذشتگان را بگذار و از آنچه امروز با آن مواجه هستيم، يعنى معاويه و جنگ با شاميان بگوى''. بعد از قرائت شعر، چنين ادامه داد:
بيا و داستان شگفت انگيز پسر ابوسفيان را ببين، كه روزگار مرا پس از گريه به خنده انداخت. از روزگار عجب نيست، كه او شگفتى ها و كجى هاى بسيار دارد. آنها "شاميان" كوشيدند تا نور خدا را كه از منبعش مى درخشيد خاموش سازند و فوران چشمه ى الهى را سد كنند و آب ميان من و خود را گل آلود نمايند "كشتن عثمان را به من نسبت دادند". اگر مشكلات موجود بر طرف گردد، آنان را به راه خالص حق برم و اگر صورت ديگرى يافت "من كشته شدم" افسوس مخور كه خدا بر كردارشان داناست [ و قد ساله: كيف دفعكم قومكمعن هذا المقام و انتم احق به؟ فقال... نهج البلاغه، خطبه 162، ص 231. ]
ما از اين سوال و جواب در مى يابيم كه چون آن زمان، جنگ صفين در ميان بود، على- عليه السلام- مسائل را متوجه موضوع روز كرد. سوال او را كه راجع به سى سال پيش بود، غير مهم و غير مفيد دانست، لذا پاسخى مختصر داد و داستان مهمتر را رياست خواهى و خودمحورى معاويه دانست. پس اگر على- عليه السلام- امروز در ميان ما بيايد و ما داستان جنگ صفين را از او بپرسيم، خواهد فرمود:... داستان مهم امروز كه انسان نمى تواند بخندد يا بگريد، اين است كه مسلمين جهان، با وجود يك ميليارد جمعيت و داشتن بهترين دين و بهترين زبان و بهترين منابع حياتى و مناطق سوق الجيشى [ مانند: تنگه ى جبل الطارق، بين اقيانوس اطلس و درياى مديترانه- كانال سوئز، بين مديترانه و بحر احمر- باب المندب، بين درياى احمر و اقيانوس هند- تنگه ى هزمز، بين خليج فارس و درياى عمان- تنگه ى مالاكا، بين اقيانوس هند و درياى چين- تنگه ى بسفر، بين درياى سياه و مرمره- تنگه ى داردانل، بين درياى مرمره و اژه "قسمتى از مديترانه". ] و سوابق درخشان و آن چنان عزت و سيادت، ببين كه چگونه زير دست مشتى صهيونيست شده اند و همه هم مى دانند كه بزرگترين علت، بلكه تنها علت اين است كه مسلمين واحد، به دول و مذاهب متعدد تقسيم شده اند و در ميان آنها اختلاف و پراكندگى ايجاد شده است و اگر بخواهند عزت و سيادت خود را باز يابند بايد متحد و متفق شوند، ولى باز مسامحه مى كنند و هر چند هميشه سيلى مى خورند، بيدار نمى شوند، نمى دانم روز بيدارى كى فرامى رسد! ''اليس الصبح بقريب''؟ ده : يكى از طرق ايجاد و بستن راه پراكندگى و اختلاف، رعايت ادب در كلام است، به نحوى كه توقير و احترام طرف بحث لحاظ گردد و از سخنان گوينده، جسارت و اسائه ى ادب استشمام نشود، كه سخن گوينده هر چند قرين حق و عدالت باشد، هر گاه در قالب سرزنش و خشونت القا گردد، مطلوب و مقبول نيفتد و شايد صلح و صفا را بر هم زند و ايجاد تيرگى و كدورت نمايد. على- عليه السلام- در اين باره سخنان بسيارى دارد:
1- از علامات مردم باتقوا، اين است كه از فحش دادن دورى مى كنند و گفتارشان ملايم است. [ ... بعيدا فحشه لينا قوله. نهج البلاغه، خطبه 193، ص 305. ]
2- از گفتن سخن زشت و ناهنجار بپرهيز كه دل را پر از خشم و كينه كند. [ اياك و مستهجن الكلام، فانه يوغر القلب. غرر درر آمدى، شرح آقا جمال خوانسارى، ج 2، ص 298. ]
3- سخن نرم گفتن عبادت است. [ ان من العباده لين الكلام. همان، ج 2، ص 497. ]
4- هرزه گويى مرگ آور است. [ الهذر ياتى على المهجه، همان، ج 1، ص 332. ]
5- زيبا سخن گوييد تا پاسخ زيبا شنويد. [ اجملوا فى الخطاب تسمعوا جميل الجواب. همان، ج 2، ص 266. ]
6- تيزى زبان از تيزى شمشير برنده تر است. [ حد اللسان امضى من السنان. همان، ج 3، ص 403. ]
7- زبانت را به سخن ملايم و سلام كردن، عادت ده تا دوستانت زياد و دشمنانت كم شوند. [ عود لسانك لين الكلام و بذل السلام، يكثر محبوك و يقل مبغضوك. همان، ج 4، ص 329. ]
8- بسا جنگى كه از گفتن يك كلمه برپا مى شود. [ رب حرب جنيت من لفظه. همان، ج 4، ص 66. ]
9- كسى كه گفتارش ملايم باشد، محبتش لازم شود. [ من لانت كلمته و جبت محبته. همان، ج 5، ص 193. ]
10- بدزبانى ارزشت را مى كاهد و برادرى را فاسد مى كند. [ سوء المنطق يزرى بالقدر و يفسد الاخوه. همان ج 4، ص 144. ]
11- روش فرومايگان زشتى كلام است. [ سنه اللئام قبح الكلام. همان، ج 4، ص 127. ]
12- زبان ترازوى انسانيت است [ اللسان ميزان الانسان. همان، ج 1، ص 339. ]
در ميان مباحثات و مكاتباتى كه دانشمندان شيعه و سنى با يكديگر داشته اند، آنهايى مفيد و ثمربخش بوده است كه در آن لحن ملايم اتخاذ گشته و رعايت ادب در بحث را نموده اند. يكى از آنها مكاتباتى است كه ميان دانشمند بزرگ شيعه ''سيد عبدالحسين شرف الدين'' با رهبر و روحانيت مصر و شيخ ''الازهر''، ''شيخ سليم بشرى'' واقع شده است. اين مكاتبات شامل پنجاه و پنج نامه است كه هر يك از طرفين نوشته اند، شيخ سليم سوال مى كند و سيد شرف الدين پاسخ مى دهد- جزا هما الله عن الاسلام سليم الجزاء- اين كتاب به نام ''المراجعات'' داراى يكصد و ده نامه و يك مقدمه است و بارها به زبان عربى، فارسى، انگليسى، و اردو به چاپ رسيده است. اينجانب با هر دانشمندى از شيعه و سنى كه نسبت به اين كتاب صحبت كرده ام، از آن تمجيد و تقدير نموده و آن را خالى از شوائب تعصب و عواطف و احساسات معرفى كرده است. حتى حدود بيست و پنچ پيش، مردى از اهل ''حلب'' را كه در مشهد ديدم كه مى گفت: من سنى بودم و از بركت خواندن اين كتاب آگاه شدم و به مذهب شيعه گراييدم و اكنون از آيه الله بروجردى تقليد مى كنم.
براى نشان دادن رعايت ادب طرفين، در مباحثات دينى، نخستين نامه يى كه طرفين بحث نوشته اند، به اختصار ذكر مى شود. نامه ى اول را شيخ سليم، در تاريخ 29 ذيقعده 1329 مى نويسد و اين گونه آغاز مى كند:
درود و رحمت و بركت خدا بر علامه ى شريف، سيدعبدالحسين شرف لادين موسوى، در گذشته حقايق شيعه را درك نكرده بودم، زيرا با آنان هم صحبت نشده بودم، بسيار مايل بودم كه با بزرگان شيعه به صحبت پردازم و با عوام شيعيان نيز صحبت كنم و عقايد آنان را به دست آورم. اكنون كه خدا توفيق عنايت فرمود كه به ساحل درياى علم شما دست يابم و تشنگى خود را بزدايم، اميدوارم خداى مهربان با آب خوشگوار علم شما مرا سيراب كند... من قبلا مى شنيدم كه شما شيعيان معتقديد كه از برادران سنى خود كناره گيرى كنيد و با وحشت با آنان زندگى مى كنيد. من شنيده بودم... من شنيده بودم... ولى شما را مرد خوش صحبتى يافتم كه در مباحثه دقيق هستيد، ميل به نيكى داريد، در شوخى نمودن لطيف هستيد و شرافت خود را هم حفظ مى كنيد...