امام علی (ع) و وحدت اسلامی قسمت چهارم
در اینجا سئوالی پیرامون عکسالعمل علی(ع) در قبال غصب خلافت، به ذهن خطور میکند: از یک سو آن حضرت اصرار دارد که خلافت حق او است و دیگران آن را غصب کردند و بارها در اینباره سخن گفته است، از سوی دیگر از تفرقه پرهیز دارد و دیگران را از مطرح کردن حق او و از برانگیختن آتش فتنه و تفرقه منع میکند. این دو کار با هم سازگار نیست.
علی(ع)، اگر میخواست بر سر مسئله غصب خلافت که حق او بود، اختلاف در بین مسلمین بروز نکند (که کرد، و آثار آن تا امروز باقی است) میباید به کلی سکوت میفرمود و دم از حق خود و خاندانش نمیزد، و در اینباره به شکایت از مردم و بیوفائیشان و از گله کردن از خلفا و اطرافیانشان، دمی نمیزد.
مگر همین سخنان علی(ع) منشأ اختلاف و انشعاب مسلمین به دو دستة شیعه و اهل سنت، و سبب نزاع و مشاجره و جدال لفظی و عملی و جنگ و خونریزی نگردیده است؟ و باعث نشده در طول تاریخ دستهجاتی و احزابی بنام پیروان علی(ع) پیدا شوند و راه تفرقه را پیش گیرند؟ و نیز حکومتهائی بنام تشیع در جای جای جهان اسلام و در راه دفاع از حق علی(ع) و خاندانش بهسر کار آیند؟ و در قبال خلفای سنتی که در خط خلفای راشدین بودهاند، قیام کنند؟ آیا این جریان اختلاف برانگیز، از روش و منش و از سخنان و خطبههای علی(ع) سرچشمه نگرفته است؟
مگر علی(ع) وحدت مسلمین را تنها برای زمان خود میخواست و به فکر آینده اسلام و مسلمین نبود؟ و توجه نداشت که سخنان بلیغ و جاندارش در خصوص خلافت، در آینده اختلاف برانگیز خواهد بود؟
در پاسخ به این شبهه که بسیار گسترده و شامل جهات مختلف است بررسی چند مطلب ضروری است:
اول) علی(ع) تنها از حق شخصی خود که غالباً در نهجالبلاغه بهعنوان احقیت او به خلافت به لحاظ قرابت با پیغمبر آمده شکایت نمیکرد تا گفته شود حالا کار از کار گذشته مانند اینکه دو نفر در رسیدن به ریاست جمهوری با هم رقابت نموده و یکی از آن دو پیروز شده است، دیگر نباید تا قیامت از رقیب خود شکایت کند این کار از افراد کم ظرفیت و ریاست طلب سر میزند نه از شخصیتی مانند علی(ع). خیر، علی(ع) از یک حق الهی که باید در خاندان پیغمبر و در افراد مشخص با امتیازات خاص باقی بماند دفاع میکرد. امامت، رکنی از ارکان اسلام است و حفظ اسلام در همه ابعاد سیاسی و اجتماعی و فرهنگی وابسته به آن لازم است، انصراف خلافت از علی(ع) به خلفای پیش از او، تنها انتقال ریاست از شخصی به شخص دیگر نبود، بلکه از دیدگاه علی(ع) انحراف از رکنی از ارکان اسلام بود که حق الهی ولایت خاندان پیغمبر را به انتخاب و رأی مردم تبدیل کرد. آیا علی(ع) در حالی که از مطالبة حق شخص خود بهخاطر وحدت مسلمین و حفظ اسلام، صرف نظر کرد، انتظار دارید از بیان این رکن عظیم اسلام که ضامن کیان اسلام است سکوت میکرد؟ این خود کتمان یکی از حقایق اسلام است که گناهی است بزرگ.
البته در دوران خلفا چند نوبت در شوراها و در میان صحابة خاص بهعنوان احتجاج آن را مطرح فرمود و نه در بین عامة مسلمین که خوف فتنه و تحریک علیه دستگاه خلافت میرفت، و به همین خاطر به تشخیص من و به اعتراف برخی از محققین در داستان غدیر خم، حق الهی ولایت اهل بیت در بین عامه مردم به سکوت برگزار شد و جز معدودی از افراد آگاه، بقیة مردم، حساسیت نشان ندادند و میرفت که با فوت آن افراد، بکلی فراموش شود.
لهذا علی(ع)، از آغاز خلافتش، همت گماشت که مردم را از حق آگاه نماید. خطبة علی(ع) را در آغاز خلافت در مسجد مدینه، از قول «ابن ابی الحدید» بهنقل از عبدا بن جناده و نیز نامه علی(ع) را به اهل مصر که در آن مسئلة حق اهل بیت را مطرح کرده بود، و نیز خطبة آن حضرت را پیش از حرکت به بصره راجع به قریش که پس از رحلت پیغمبر حق خاندان او را به خودشان، اختصاص دادند، نقل کردیم. این سخنان را نباید بر دفاع از حق شخصی و نقل یک اتفاق تاریخی حمل کرد، خیر، باید آنها را حامل یک پیام الهی و افشای یک حق ضایعه شده دانست، تا در تاریخ باقی بماند.
دوم) مسئله فقط حکومت و ریاست سیاسی اهل بیت نبود، بلکه در کنار آن، امامت و هدایت و مرجعیت علمی اهل بیت هم بود که مایة اصلی حکومت است یعنی به عقیده علی(ع) و پیروانش، سرپرستی مسلمین صرفاً در حکومت و ریاست بر آنها خلاصه نمیشود، بلکه امامت ادامة رسالت، و حامل همان پیامها و وظائف است که لازمهاش علم و تقوی و عصمت و اموری از این قبیل است.
این حقیقت مکتوم را علی(ع) در دوران خلافت بارها بیان داشته است. سخنان آن حضرت در نهجالبلاغه که قطعاً گزیدهای از کل سخنان او است فراوان است. کسانی این سخنان را گردآوری و شرح کردهاند.(42) دکتر صبحی صالح در «فهرست موضوعات نهجالبلاغه» زیر عنوان «آل البیت المطهرون»(43) شمهای از آنها را گردآورده است که هر کدام دنباله یا ماقبل دارد و باید به نهجالبلاغه رجوع شود:
1. «آل النبی هم موضع سره و لجأ أمره...»(44)
2. «هم أساس الدین و عماد الیقین ألیهم یفیء الغالی، و بهم یلحق التالی...»(45)
3. «و هم أزمة الحق، و أعلام الدین، وألسنة الصدیق»(46)
4. «نحن اهل البیت منها (من فتنة بنیامیة) بمنجاة، و لسنافیها بدعاة...»(47)
5. «عترته خیر العتر، و أسرته خیر الأسر، و شجرته خیرالشجر...»(48)
6. «ألا اًن مثل آل محمد صلی ا علیه و آله، کمثل نجوم السمأ، اذا خوی نجم طلع نجم...»(49)
7. «نحن شجرة النبوة، و محط الرسالة، و مختلف الملائکة و معادن العلم و ینابیع الحکم...»(50)
8. «و عندنا - اهل البیت - ابواب الحکم، و ضیأ الأمر»(51)
9. «فیهم کرائم القرآن، و هم کنوز الرحمن، اًن نطقوا صدقوا، و اًن حکموالم یُسبَقوا»(52)
10. «هم عیش العلم، و موت الجهل، یخبرکم حلمهم عن علمهم، و ظاهرهم عن باطنهم... و هم دعائم الاسلام و ولائج الاعتصام، بهم عاد الحق اًلی نصابه، و انزاج الباطل عن مقامه»(53)
علی(ع) وظیفه خود میداند، در دوران خلافت که فرصتی بدست آورده، مقامات معنوی اهل بیت را که قهراً خاص امامان آنان است پی در پی در خلال خطبهها، حتی بدون ارتباط با اول و آخر خطبه، گوشزد فرماید. نکتة قابل دقت، در این قبیل سخنان آن است که امام بجای تاکید بر خلافت اهل بیت، بر علم و دانش و محوریت علمی و معنوی آنان تاکید دارد، شاید به همین سبب با عکسالعمل مردم مواجه نمیشد، زیرا سخن از ریاست سیاسی نبود، تا عامة مردم که به خلافت خلفای پیش از علی(ع) عادت کرده و برای آنان احترام قائل بودند، از شنیدن و پذیرش سخنان علی(ع) ابأ کنند.
علی(ع) در زمان خلافت خود نیز بر مرجعیت علمی و مقام معنوی خاندان پیغمبر تأکید داشت، درحالی که در دوران خلفا برای خواص و در آغاز خلافت خود مسئلة انحراف خلافت را برای عموم مطرح میکرد نه مقام معنوی آنان و این از سر مصلحتسنجی و رعایت وحدت و اتفاق مسلمین بوده است.
در عین حال، این امر میتواند حائز نکتة دیگری هم باشد. پذیرش مقامات معنوی امامان، نیاز به طول زمان و طی مراحلی از معرفت و شناخت دارد، علی(ع) قبل و بعد از خلافت خود در آغاز، مسئلة خلافت را مطرح میکرد، ولی هنوز در مردم آن آمادگی و رشد لازم را برای افشای سر ولایت نمیدید، تدریجاً که در کوفه مستقر گردید و عدهای از اصحاب خاص و صاحبان سر دور او جمع شدند به افشا و کشف این سر مکتوم برای آنان پرداخت. این قبیل سخنان غالباً در کوفه و برای خود شیعیان ایراد گردیده است و در گذشته جز همان افراد انگشتشمار از قبیل سلمان و ابوذر و عمار و مقداد، دیگران از این سر آگاه نبودند، هرچند از دوستان علی(ع) و از هواخواهان سیاسی او بشمار میآمدند و عدة آنان هم کم نبود.
ولی عده صاحبان سر، قبل از خلافت انگشتشمار و مأمور به کتمان آن بودند. حتی این قبیل اصحاب معدود قدیمی علی(ع) و صاحبان سر جدید که تعدادشان بیشتر بود، همه از لحاظ معرفت، در یک رتبه نبودند و در آینده هم نخواهند بود. روایات نیز گواه است و بهنظر میرسد دیدگاه بزرگان هم دربارة مقامات اهلبیت، متفاوت است.
سوم) دربارة مسائل مربوط به خلافت از قول علی(ع) در تواریخ و احادیث، مطالب زیادی دیده میشود که هیچگاه با یک میزان و معیار علمی، همساز و همخوان با شیوة آن حضرت و با هدف او از طرح این مسئله، ارزیابی نگردیده است و اگر چنین ارزیابی شوند بسیاری از آن مطالب با منش و روش و رفتار علی(ع) با خلفا سازگار نیست. علی(ع) با این مسئله مانند همة مسائل دیگر، حکیمانه و مصلحانه برخورد میکرد و نه عوامانه و توأم با حسرت و عُقده، و با لسانی و هدفی انتقامجویانه و بیمسئولیت.
علی(ع) بنا به وظیفة الهی، میخواست رکنی از ارکان اسلام را که برای اسلام و مسلمین سرنوشتساز است و حقی از حقوق الهی را که ضایع و فراموش شده، برملا کند و از مسئولیت و گناه کتمان آن حق بزرگ بیرون آید، بدون رساندن زیانی از این راه به مصالح اسلام، و بدون ایجاد تفرقه در صفوف مسلمین.
اگر همین را معیار برای تشخیص صحت و سقم منقولات از آن حضرت در مورد خلافت قرار دهیم، خواهیم دید بخش مهمی از آنها از جمله فقراتی از کتاب معروف «سلیمبن قیس» با این معیار همخوانی ندارد. من اکنون در صدد رد یا قبول این کتاب نیستم، بزرگان رجال از قبیل شیخ نجاشی و علامة حلی در اینباره اختلاف نظر دارند و میگویند در آن دست برده شده و کم و زیاد گردیده است. مسلماً در اواخر قرن سوم این کتاب در دست علما بوده و کسانی از قبیل نعمانی در کتاب غیبت و کلینی در کافی از آن نقل کردهاند. بلی خواننده خواهد گفت دربارة «خطبة شقشقیه» چه میگوئی که در نهجالبلاغه آمده و «ابن ابی الحدید» در منبعی دویست سال پیش از سید رضی مؤلف نهجالبلاغه آن را دیده است؟ پاسخ آن است که از کتاب غارات ثقفی(54) برمیآید که این کلمات را علی(ع) در یک خطبه برای عموم ایراد نکرده است، بلکه روزی آن حضرت در جائی نشسته بوده و بطور خصوصی صحبت میکرده است و کسی نامهای بهدست او داده و او به خواندن نامه مشغول شده و دیگر سخنش را ادامه نداده است. ابنعباس در آن جلسه حاضر بوده و تقاضا کرده است، علی(ع) به سخنان خود ادامه دهد. چند شاهد بر خصوصی بودن این سخنان میتوان اقامه کرد: یکی همین نقل کتاب «غارات» دیگر اینکه رسم نبوده که در بین خطبة عمومی نامه بهدست علی(ع) بدهند و او در حال خطبه، به مطالعة آن بپردازد. علی(ع) این قبیل خاطرات و ذهنیات خود را حتی از یاران خاص خود مانند ابنعباس پنهان میداشته، و اینک برای اولین بار، بهطور خصوصی، شمهای را بر زبان آورده است. ابنعباس هم از آن سخنان به (کلام) تعبیر میکند و نه به خطبه.
آخرین شاهد بر محرمانه بودن آن سخنان، همان تعبیر خود علی(ع) است که در پاسخ ابنعباس میگوید: «هیهات یابن عباس تلک شقشقة هدرت ثم قرت»: هیهات ای ابنعباس این مانند نعرهای بود که از دهان شتر هنگام طغیان و سرکشی برمیآید و سپس آرام میگیرد. یعنی حرفی بود بر اثر هجوم عواطف گفته شد و قابل ادامه نیست.
باری، من انکار نمیکنم که در دل رازدار علی(ع)، اسراری بوده که مصلحت نمیدیده آنها را اظهار کند، حال اگر گاهی بهطور خصوصی آن اسرار را فاش میکرده، ما نیز باید به پیروی مولی، رازدار آن حضرت باشیم و اسرار او را فاش نکنیم و آنچه را او از نزدیکترین خویشان و یارانش پنهان میداشته، آن را سرِ هر کوچه و بازار و نزد خودی و بیگانه افشا نکنیم.
در این قبیل مطالب تحریکآمیز و احساسبرانگیز که در کتابها آمده، باید میان موضع علی(ع) و مواضع پیروان او فرق گذاشت، علی(ع)، رازدار و مسلط بر عواطف خود بود اما شیعیان او گاهی چنین نبودند، متأسفانه نهتنها شیعیان معمولی که بسیاری از اوقات گویندگان و نویسندگان ما نیز زمام قلم و عنان زبان را بهدست احساسات میسپارند، و از مرز حکمت و مصلحت تجاوز میکنند.
صحابه و یاران خاص علی(ع)، در این خصوص در رفتار و گفتار از مولای خود پیروی میکردند، و مانند او با خلفای پیش از او چه در هنگام خلافت آنان و چه پس از آن، رفتار میکردند. از سوی خلیفة دوم، سلمان فارسی به استانداری مداین، و عمار یاسر به حکومت کوفه، و دیگران، به فرمان خلیفه به میدانهای جنگ میروند، علی(ع) خود برای حفظ اسلام خلیفه را از حضورش در جنگ فارس(55) و روم،(56) و بیش از آن خلیفه اول را از حضور در جنگهای رده، باز میدارد.
علاوهبر همة آنچه گفته شد، ما غالباً از یک نکتة تاریخی در مورد صحابة علی(ع) و خلافت او غفلت میکنیم. تصور عموم آن است که علی(ع) بهعنوان امام منصوص از قبل رسول خدا به خلافت رسیده، و حضور او در صحنة خلافت، احراز منصب الهی است که در غدیر خم به او تفویض گردید. درحالی که با سیری در تاریخ و در نهجالبلاغه، جای تردید باقی نمیماند که آن حضرت، پس از قتل عثمان به اصرار مردم و با انتخاب ایشان، بهعنوان خلیفة چهارم، بر کرسی متزلزل و پر از غوغای خلافت نشست و بیعتکنندگان با وی (صرف نظر از افراد انگشتشمار، یاران خاص عارف به حق الهی او) کسانی بودند که با خلفای پیش از او و با همان دیدگاه بیعت کرده بودند.
بنابراین، علی(ع) از دیدگاه عامة مردم، خلیفهای همچون خلفای پیش از وی بود، و نه امامی واجبالطاعه منصوب از قبل خدا. مردم، در قبال دستهجات مخالف او بخصوص اهل شام و حامیان آل ابوسفیان، شیعة او شمرده میشدند، اما نه بهمعنی شیعة عارف به حق او. آنان به حساب امروز، سنی بودند و برای خلفای پیش از او حتی گاهی بیشتر از علی(ع)، احترام و مقام قائل بودند. علی(ع) خود بارها به این مطلب اشاره و احساسات مردم را رعایت فرموده است.
مطلب ادامه درد