مكانت زن در قرآن قسمت اول
مكانت زن در قرآن
(آيت الله جعفر سبحانى) زن در اسلام جايگاه بلندى دارد و در قرآن حكيم توجه ويژه اى به او شده است و از آنجا كه اين موضوع گسترده است, بحث را در اين زمينه برموضوعات ذيل متمركز مى كنيم: ييك: نگاهى به طبيعت و نحوه تكوين و روحيه او. دو: نگاهى به حقوق او. سه: وظايفى كه بر عهده او قرار گرفته است. همه اين موارد را در پرتو قرآن مورد بررسى قرار خواهيم داد. اينها, عناوين اصلى بحث ما هستند و بسا كه در ميان سخن چيزهاى ديگرى هم به اقتضاى بحث مطرح شوند.
يك: نگاهى به طبيعت و چگونگى تكوين و روحيه زن پرتو اسلام در روزگارى دميدن گرفت كه جنس زن, نه در جزيرة العرب و نه در ديگر تمـدنهــاى موجـود در آن روزهـا , هيچ گونـه ارزش يادكردنى نداشت, و كاوشهاى فلسفى در روم و يونان بر محور اين دور مى زد كه زن يا از جنس حيوانات است يا از جنسى ميانه كه بين حيوان و انسان واسطه مى شود, و مرد, هنگامى كه زنش دخترى مى زاد آن را به فال بد مى گرفت و چهره اش سياه مى شد, درحالى كه از نگاه هاى سنگين خويشانش پنهان مى گشت; گويى لكه ننگى بر پيشانى اش خورده است, خداوند مى فرمايد: (و إذا بشّر أحدهم بالأنثى ظلّ وجهه مسودّاً و هو كظيم. يتوارى من القوم من سوء ما بشّر به أيمسكه على هون أم يدسّه فى التراب ألا ساء ما يحكمون) نحل/58ـ59 و چون يكى از آنها را به دخترى مژده دهند از شدت غم رخسارش سياه شده دلتنگ مى شود . و از اين عار روى از قوم خود پنهان مى دارد و به فكر مى افتد كه آيا آن دختر را با ذلت و خوارى نگه دارد و يا زنده به خاك گور كند, آگاه باشيد كه بد مى كنند. بدين گونه مرد را در اثر جهل به كرامت و فضيلت زن, چاره اى جز زنده به گور كردن دخترانش و كشتن آنها به گمان آن كه كار نيكويى مى كند نمى ماند, چنان كه قرآن به تقبيح آن برخاسته مى گويد: (و اذا الموؤدة سئلت. بأيّ ذنب قتلت) تكوير/8ـ9 و هنگامى كه از دختران زنده به گور شده باز پرسند, كه آن بى گناهان به چه جرم و گناه كشته شدند. در دل اقيانوس چنين انديشه هاى غرورآميز سبك سرانه اى, قرآن كريم را مى بينيم كه زن را به عنوان نيمى از نهاد انسانيت چنين توصيف مى كند: (يا أيها الناس إنّا خلقناكم من ذكر و أنثى و جعلناكم شعوباً و قبائل) حجرات/12 اى مردم ما همه شما را نخست از مرد و زنى آفريديم و آن گاه شعبه هاى بسيار و فرقه هاى مختلف گردانيديم. زن چونان مرد, بى هيچ تفاوتى دست در دست هم بنياد جامعه را پى مى ريزند. از سوى ديگر قرآن براى زن آفرينشى جداگانه و همسان خلقت مرد قائل است بى آن كه زن از مرد پديده آمده باشد, بر خلاف سفر تكوين تورات كه بر آن است كه زن از يكى از دنده هاى آدم آفريده شده است. خداى سبحان با كشيدن خط بطلان بر اين انديشه اى كه در كتاب الهى (تورات) نفوذ كرده گويد: (يا ايها الناس اتّقوا ربّكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بثّ منهما رجالاً كثيراً و نساءً) نساء/1 اى مردم بترسيد از پروردگار خود, آن خدايى كه همه شما را از يك تن بيافريد و هم از آن, جفت او را خلق كرد و ازآن دو تن خلقى بسيار در اطراف عالم از مرد و زن برانگيخت. نفس واحده, همان آدم و حوا است كه نسل جوامع انسانى به آن دو مى رسد, و معناى (خلق منها) اين است كه از جنس آن آفريد, چنان كه: الخاتم من فضة, يعنى: انگشترى از جنس نقره است, بنابراين زوجين, همسانند و اگر اين همسانى نبود حيات انسانى قوام نمى گرفت. از اين آيات چنين نتيجه مى توان گرفت كه هر يك از زن و مرد, انسانى است كامل و در اين مورد هيچ كاستى اى در انسانيت زن وجود ندارد و در پرتو اين نكته, جدايى افكندن ميان آن دو ازاين بابت بر هيچ پايه درستى استوار نيست. عنايت الهى شامل حال انسان شده است كه او را برترين آفريدگانش قرار داده و خورشيد و ماه را مسخّر او ساخته است و اين كرامت را تنها به مرد اختصاص نداده, بلكه همه فرزندان آدم را مشمول آن كرده است, چنان كه گويد: (و لقد كرّمنا بنى آدم و حملناهم فى البرّ و البحر و رزقناهم من الطيبّات و فضّلناهم على كثير ممّن خلقنا تفضيلاً) اسراء/70 و ما فرزندان آدم را بسيار گرامى داشتيم و آنها را به مركب خشكى و دريا سوار كرديم و از هر غذاى لذيذ و پاكيزه آنها را روزى داديم و بر بسيارى از آفريده ها برترى و فضيلت بخشيديم. و براى چنين كرامت فراگيرى زن و مرد را در يك كفه نهاده, بنابراين هر يك از آن دو كه بگرود و كار نيك كند در برابر خداى تبارك و تعالى يكسان است و يكسان پاداش مى بيند: (من عمل صالحاً من ذكر أو أنثى و هو مؤمن فلنحيينّه حياة طيّبة و لنجزينّهم أجرهم بأحسن ماكانوا يعملون) نحل/97 هر يك از مرد و زن كه كار نيكى به شرط ايمان به خدا به جاى آرد ما او را در زندگانى خوش و با سعادت زنده مى گردانيم و پاداشى بسيار بهتر از عمل نيكى كه كرده به او مى دهيم. از جمله چيزهايى كه ديدگاه قرآن را در باب آفرينش زن روشن مى دارد, اين است كه حرمت نفس زن را چونان حرمت نفس مرد قرار داده و كشتن هر يك از آن دو را معادل كشتن تمامى مردم فرض كرده است: (من قتل نفساً بغير نفس أو فساد فى الأرض فكأنّما قتل الناس جميعاً و من أحياها فكأنّما أحيى الناس جميعاً) مائده/32 … هر كس نفسى را بدون حق و يا بى آن كه فساد در زمين كرده باشد بكشد, مثل آن باشد كه همه مردم را كشته… بنابراين كشتن زن در نزد خداوند همچون كشتن مرد است و هر كه يكى از آن دو را به قتل برساند گويا همه مردم را به قتل رسانده است, آيا تكريم و بزرگداشتى بالاتر از اين مى توان تصور كرد؟ و از جمله چيزهايى كه نشان مى دهد كه اسلام به هر دو يكسان مى نگرد اين است كه درمقام قصاص, (نفس) را موضوع پاره اى از احكام قرار مى دهد; بى آن كه مرد بودن را معيار بداند: (أنّ النفس بالنفس و العين بالعين و الأنف بالأنف و الأذن بالأذن و السنّ بالسنّ و الجروح قصاص) مائده/49 … نفس را در مقابل نفس قصاص كنيد و چشم را به مقابل چشم, و بينى را به بينى, و گوش را به گوش, و دندان را به دندان ,و هر زخمى را قصاص خواهد بود… حتى خداى سبحان كسى را كه بر طبق اين آيه حكم نكند به عنوان ظالم وصف مى كند و مى گويد: (و من لم يحكم بما أنزل الله فاولئك هم الظالمون) هركس به خلاف آنچه خدا فرستاده حكم كند چنين كسى از كافران خواهد بود. پيامبر اكرم خون مسلمانان را در يك ترازو مى نهد و ذمه همه را به عنوان يك ذمه توصيف مى كند: (المسلمون تتكافأ دماؤهم, و يسعى بذمتهم أدناهم, وهم يد على من سواهم) (مسند احمد/2ـ192) بدين گونه هر يك از مرد و زن در پناه دادن به فردى از مشركان, در لزوم احترام برابرى و مشاركت دارند. آرى مشاركت مرد و زن در قصاص, با مشاركت شان در مقدار ديه ملازمت ندارد, زيرا معيار در قصاص غير از معيار در ديه است. بنابراين هر كس در حق انسانى جنايت كند قصاص مى شود به اين اعتبار كه اگر كسى انسانى را معدوم كرده باشد خود معدوم مى گردد. ولى معيار در تعيين ديه, مشخص كردن ضرر و زيان مادى است كه به خانواده مى رسد و بى گمان زيان خانواده به سبب نبود مرد سرپرست, بيش از زيان آن به سبب نبود زن خانواده است, پس بنابراين به رغم آن كه مصيبت فقدان آن دو همانند يكديگر است, ميزان ديه زن نصف ميزان ديه مرد تعيين گرديده, و اين به معناى اختلاف درجه انسانيت آن دو نيست. تا اينجا واقعيت آفرينش هر يك از مرد و زن روشن شد و نيز معلوم شد كه اين دو ازاين جهت همسانند و از يكديگر تمايزى ندارند. و اما در باب آنچه به امور روانى و روحى زن و مرد بر مى گردد بايد گفت, بى گمان در اينجا فرق آشكار و روشنى ميان مرد و زن وجود دارد و آن اين است كه زن عاطفه اى خروشان و شورانگيز دارد كه سرشار است از سوز و عطوفت و لطافت, و روحى دارد ظريف و حسّاس. دست آفرينش اين عاطفه را در وجود او به وديعت نهاده تا با مسئوليتى كه بر دوشش گذاشته شده هماهنگ باشد, نظير پرورش فرزندان كه توأم با مشقت ها و دشوارى هاى بسيارى است كه به طور معمول از عهده تحمل مرد بيرون است, حال آن كه مرد چنين عواطف شورانگيزى ندارد, زيرا براى وظايف ديگرى آفريده شده كه شدت وخشونتى مى طلبد متناسب با مسئوليتهايى كه بر دوشش نهاده شده است. بنابراين, عواطف سرشار اگر با شدت و خشونت قرين شود, زندگى نغمه اى موزون مى يابد و خندان و با طراوت مى شود.
مطلب ادامه دارد
(آيت الله جعفر سبحانى) زن در اسلام جايگاه بلندى دارد و در قرآن حكيم توجه ويژه اى به او شده است و از آنجا كه اين موضوع گسترده است, بحث را در اين زمينه برموضوعات ذيل متمركز مى كنيم: ييك: نگاهى به طبيعت و نحوه تكوين و روحيه او. دو: نگاهى به حقوق او. سه: وظايفى كه بر عهده او قرار گرفته است. همه اين موارد را در پرتو قرآن مورد بررسى قرار خواهيم داد. اينها, عناوين اصلى بحث ما هستند و بسا كه در ميان سخن چيزهاى ديگرى هم به اقتضاى بحث مطرح شوند.
يك: نگاهى به طبيعت و چگونگى تكوين و روحيه زن پرتو اسلام در روزگارى دميدن گرفت كه جنس زن, نه در جزيرة العرب و نه در ديگر تمـدنهــاى موجـود در آن روزهـا , هيچ گونـه ارزش يادكردنى نداشت, و كاوشهاى فلسفى در روم و يونان بر محور اين دور مى زد كه زن يا از جنس حيوانات است يا از جنسى ميانه كه بين حيوان و انسان واسطه مى شود, و مرد, هنگامى كه زنش دخترى مى زاد آن را به فال بد مى گرفت و چهره اش سياه مى شد, درحالى كه از نگاه هاى سنگين خويشانش پنهان مى گشت; گويى لكه ننگى بر پيشانى اش خورده است, خداوند مى فرمايد: (و إذا بشّر أحدهم بالأنثى ظلّ وجهه مسودّاً و هو كظيم. يتوارى من القوم من سوء ما بشّر به أيمسكه على هون أم يدسّه فى التراب ألا ساء ما يحكمون) نحل/58ـ59 و چون يكى از آنها را به دخترى مژده دهند از شدت غم رخسارش سياه شده دلتنگ مى شود . و از اين عار روى از قوم خود پنهان مى دارد و به فكر مى افتد كه آيا آن دختر را با ذلت و خوارى نگه دارد و يا زنده به خاك گور كند, آگاه باشيد كه بد مى كنند. بدين گونه مرد را در اثر جهل به كرامت و فضيلت زن, چاره اى جز زنده به گور كردن دخترانش و كشتن آنها به گمان آن كه كار نيكويى مى كند نمى ماند, چنان كه قرآن به تقبيح آن برخاسته مى گويد: (و اذا الموؤدة سئلت. بأيّ ذنب قتلت) تكوير/8ـ9 و هنگامى كه از دختران زنده به گور شده باز پرسند, كه آن بى گناهان به چه جرم و گناه كشته شدند. در دل اقيانوس چنين انديشه هاى غرورآميز سبك سرانه اى, قرآن كريم را مى بينيم كه زن را به عنوان نيمى از نهاد انسانيت چنين توصيف مى كند: (يا أيها الناس إنّا خلقناكم من ذكر و أنثى و جعلناكم شعوباً و قبائل) حجرات/12 اى مردم ما همه شما را نخست از مرد و زنى آفريديم و آن گاه شعبه هاى بسيار و فرقه هاى مختلف گردانيديم. زن چونان مرد, بى هيچ تفاوتى دست در دست هم بنياد جامعه را پى مى ريزند. از سوى ديگر قرآن براى زن آفرينشى جداگانه و همسان خلقت مرد قائل است بى آن كه زن از مرد پديده آمده باشد, بر خلاف سفر تكوين تورات كه بر آن است كه زن از يكى از دنده هاى آدم آفريده شده است. خداى سبحان با كشيدن خط بطلان بر اين انديشه اى كه در كتاب الهى (تورات) نفوذ كرده گويد: (يا ايها الناس اتّقوا ربّكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بثّ منهما رجالاً كثيراً و نساءً) نساء/1 اى مردم بترسيد از پروردگار خود, آن خدايى كه همه شما را از يك تن بيافريد و هم از آن, جفت او را خلق كرد و ازآن دو تن خلقى بسيار در اطراف عالم از مرد و زن برانگيخت. نفس واحده, همان آدم و حوا است كه نسل جوامع انسانى به آن دو مى رسد, و معناى (خلق منها) اين است كه از جنس آن آفريد, چنان كه: الخاتم من فضة, يعنى: انگشترى از جنس نقره است, بنابراين زوجين, همسانند و اگر اين همسانى نبود حيات انسانى قوام نمى گرفت. از اين آيات چنين نتيجه مى توان گرفت كه هر يك از زن و مرد, انسانى است كامل و در اين مورد هيچ كاستى اى در انسانيت زن وجود ندارد و در پرتو اين نكته, جدايى افكندن ميان آن دو ازاين بابت بر هيچ پايه درستى استوار نيست. عنايت الهى شامل حال انسان شده است كه او را برترين آفريدگانش قرار داده و خورشيد و ماه را مسخّر او ساخته است و اين كرامت را تنها به مرد اختصاص نداده, بلكه همه فرزندان آدم را مشمول آن كرده است, چنان كه گويد: (و لقد كرّمنا بنى آدم و حملناهم فى البرّ و البحر و رزقناهم من الطيبّات و فضّلناهم على كثير ممّن خلقنا تفضيلاً) اسراء/70 و ما فرزندان آدم را بسيار گرامى داشتيم و آنها را به مركب خشكى و دريا سوار كرديم و از هر غذاى لذيذ و پاكيزه آنها را روزى داديم و بر بسيارى از آفريده ها برترى و فضيلت بخشيديم. و براى چنين كرامت فراگيرى زن و مرد را در يك كفه نهاده, بنابراين هر يك از آن دو كه بگرود و كار نيك كند در برابر خداى تبارك و تعالى يكسان است و يكسان پاداش مى بيند: (من عمل صالحاً من ذكر أو أنثى و هو مؤمن فلنحيينّه حياة طيّبة و لنجزينّهم أجرهم بأحسن ماكانوا يعملون) نحل/97 هر يك از مرد و زن كه كار نيكى به شرط ايمان به خدا به جاى آرد ما او را در زندگانى خوش و با سعادت زنده مى گردانيم و پاداشى بسيار بهتر از عمل نيكى كه كرده به او مى دهيم. از جمله چيزهايى كه ديدگاه قرآن را در باب آفرينش زن روشن مى دارد, اين است كه حرمت نفس زن را چونان حرمت نفس مرد قرار داده و كشتن هر يك از آن دو را معادل كشتن تمامى مردم فرض كرده است: (من قتل نفساً بغير نفس أو فساد فى الأرض فكأنّما قتل الناس جميعاً و من أحياها فكأنّما أحيى الناس جميعاً) مائده/32 … هر كس نفسى را بدون حق و يا بى آن كه فساد در زمين كرده باشد بكشد, مثل آن باشد كه همه مردم را كشته… بنابراين كشتن زن در نزد خداوند همچون كشتن مرد است و هر كه يكى از آن دو را به قتل برساند گويا همه مردم را به قتل رسانده است, آيا تكريم و بزرگداشتى بالاتر از اين مى توان تصور كرد؟ و از جمله چيزهايى كه نشان مى دهد كه اسلام به هر دو يكسان مى نگرد اين است كه درمقام قصاص, (نفس) را موضوع پاره اى از احكام قرار مى دهد; بى آن كه مرد بودن را معيار بداند: (أنّ النفس بالنفس و العين بالعين و الأنف بالأنف و الأذن بالأذن و السنّ بالسنّ و الجروح قصاص) مائده/49 … نفس را در مقابل نفس قصاص كنيد و چشم را به مقابل چشم, و بينى را به بينى, و گوش را به گوش, و دندان را به دندان ,و هر زخمى را قصاص خواهد بود… حتى خداى سبحان كسى را كه بر طبق اين آيه حكم نكند به عنوان ظالم وصف مى كند و مى گويد: (و من لم يحكم بما أنزل الله فاولئك هم الظالمون) هركس به خلاف آنچه خدا فرستاده حكم كند چنين كسى از كافران خواهد بود. پيامبر اكرم خون مسلمانان را در يك ترازو مى نهد و ذمه همه را به عنوان يك ذمه توصيف مى كند: (المسلمون تتكافأ دماؤهم, و يسعى بذمتهم أدناهم, وهم يد على من سواهم) (مسند احمد/2ـ192) بدين گونه هر يك از مرد و زن در پناه دادن به فردى از مشركان, در لزوم احترام برابرى و مشاركت دارند. آرى مشاركت مرد و زن در قصاص, با مشاركت شان در مقدار ديه ملازمت ندارد, زيرا معيار در قصاص غير از معيار در ديه است. بنابراين هر كس در حق انسانى جنايت كند قصاص مى شود به اين اعتبار كه اگر كسى انسانى را معدوم كرده باشد خود معدوم مى گردد. ولى معيار در تعيين ديه, مشخص كردن ضرر و زيان مادى است كه به خانواده مى رسد و بى گمان زيان خانواده به سبب نبود مرد سرپرست, بيش از زيان آن به سبب نبود زن خانواده است, پس بنابراين به رغم آن كه مصيبت فقدان آن دو همانند يكديگر است, ميزان ديه زن نصف ميزان ديه مرد تعيين گرديده, و اين به معناى اختلاف درجه انسانيت آن دو نيست. تا اينجا واقعيت آفرينش هر يك از مرد و زن روشن شد و نيز معلوم شد كه اين دو ازاين جهت همسانند و از يكديگر تمايزى ندارند. و اما در باب آنچه به امور روانى و روحى زن و مرد بر مى گردد بايد گفت, بى گمان در اينجا فرق آشكار و روشنى ميان مرد و زن وجود دارد و آن اين است كه زن عاطفه اى خروشان و شورانگيز دارد كه سرشار است از سوز و عطوفت و لطافت, و روحى دارد ظريف و حسّاس. دست آفرينش اين عاطفه را در وجود او به وديعت نهاده تا با مسئوليتى كه بر دوشش گذاشته شده هماهنگ باشد, نظير پرورش فرزندان كه توأم با مشقت ها و دشوارى هاى بسيارى است كه به طور معمول از عهده تحمل مرد بيرون است, حال آن كه مرد چنين عواطف شورانگيزى ندارد, زيرا براى وظايف ديگرى آفريده شده كه شدت وخشونتى مى طلبد متناسب با مسئوليتهايى كه بر دوشش نهاده شده است. بنابراين, عواطف سرشار اگر با شدت و خشونت قرين شود, زندگى نغمه اى موزون مى يابد و خندان و با طراوت مى شود.
مطلب ادامه دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۶ ساعت ۹:۴۷ ب.ظ توسط شاکر
|